تاریخ انتشار خبر 1400 ::
ایوب آقاخانی نویسنده، کارگردان، بازیگر و مدرس تئاتر در مورد شکلگیری ایده اولیه و احساسی که به این اثر دارد اینگونه عنوان کرد:
ایوب آقاخانی: تاریخ این سرزمین نگین زیاد دارد. جقهی تابناک تا دلت بخواهد…این میانه اقلیم من آذربایجان هم برای خود سرشار است از این تشعشعات. در روزگاری که سرزمینم دستخوش بسیاری دستاندازیها و تهدیدها و نظرتنگیها و تفرقههاست، وقتش بود که کاری کنم. از سال شصتوهفت در تئاتر نفس میکشم و نخستین کارگردانیام را سال شصتونه روی صحنه بردهام اما هرگز هیچکدام از اینهمه ارتباطی به زادگاهم نداشته… تا همین “رگ”.
رفته بودم کنار ارس. برای داوری تئاتر. مسئولین به رسم میهماننوازی بردندم کنار رود و آنجا سه مزار کنار هم نشانم دادند و گفتند سوم شهریور هزار و سیصد و بیست این سه نظامی چهلوهشت ساعت جلوی ورود قشون روس به ایران را گرفتهاند. عجبا که سالهاست دیگر سوژهها دنبال من میآیند و من سراغشان نمیروم. آخرین کار که من گشتم و یافتمش “زمین مقدس” بود و سال هشتادوسه. پس از آن به جرات میگویم سوژهها پیدایم کردهاند و امر که:”بنویس!”
اینهم در جانم شعله کشید و فعالم کرد. طرحی زدم مختصر و همان ابتدا نامش را “رگ” گذاشتم. گشتم تا بخوانم و پر شوم. آشکارا دربارهاش هر چه بود پرتوپلا و سطحی. لااقل به درد من نمیخورد. اطلاعات دربارهی واقعه بسیار ولی و مختصر بود. باید لایه لایه خودم به آن میافزودم وگرنه شجاعت سه هموطن آذریام داستانی میشد حماسی اما آبکی! از این جنس هم ما کم نداریم. به هیچوجه نباید چنین میشد. سخت بود و زمانبر. از سویی قرار و مداری برای اجرای کارگروه پوشه با تئاتر شهر گذاشته بودم تا همزمان با هفتاد و هفتمین سالگرد شهادت این سه مرزبان غیور یعنی سوم شهریور هزار و سیصد و نودوهشت در تالار چهارسوی تئاتر شهر اجرایش کنم که زمان تحویل متنش برای تشریفات اداری و نظارت داشت سر میآمد و فرصت اجرا در معرض سوختن بود. دو دوست نازنینم فرهاد امینی و ویدا دانشمند به کمکم آمدند و سریع گروهی شدیم برای گذاشتن این کوپهی سرگردان روی ریل…و حرکت…متن نهایی آماده شد.
یاران همیشگیام دورم را گرفتند و کار شروع شد…در تمام روزهای تمرینش روی ابرها بودم. انگار مدتها بود کاری اینگونه قلبم را چنگ نزده بود. حال غریبی داشتم. حس میکردم کار مهمی دارم میکنم و اینهم حال نسبتا فراموش شدهای بود. تئاتر حرفهی من است و این احوالات مال کسانی است که با تئاتر تفریحی میکنند و تفننی. مال جوانترهای شیدایی و سودازده است…ولی سر “رگ” حال من چنین شده بود. عجیب بود. بارها سر تمرین بغض کردم بیآنکه فضا حامل حال مناسبی برای این فرکانسها باشد؛ اشک ریختم بیآنکه دلیل قانعکنندهای داشته باشد…گفتم که: روی ابرها بودم. احساس میکردم هر روز روح آن مرزبانها کنارمانند و با لبخندی ساده و ملیح نگاهمان میکنند. حس میکردم تئاتر برایشان چیز جادویی بزرگی میتوانست باشد و حتما سراسرش را با لبخند شگفتزدگی میبینند!
دروغ چرا حسم اشتباه نبود…نه…نبود…آنها کارم را دوست داشتند…”رگ” شد آن چیزی که میخواستم. مردم دوستش داشتند. منتقدان سالم دوستش داشتند و محاسنش را کنار ضعفها دیدند. ناسالمهای عقدهمند هم که تکلیفشان معلوم است و من همراه روح سه مرزبان به ریش خودشان و پدرشان میخندیدیم و خواهیم خندید تا ابد…”رگ”، دردانهی نازنینم، آخرین کارگروه عاشقم “پوشه” پیش از شیوع پاندمی کرونا، در هفتاد و هفتمین سالگرد شهادت آن سه مرزبان آذری روی صحنه رفت و برایمان خاطرهی سترگی ساخت. خاطرهای به وسعت تاریخ پرفخر سرزمینم…و چه خوب که به عنوان اثر برگزیدهی سال نودوهشت در کشور جایزهی بزرگ سرو را هم برد و خوشحالیمان و اطمینانمان به سلامت و قوت اثر را دو چندان کرد…همهی این احوال خوب پیشکش به ایران نازنینم…ا.آقاخانی
دیدگاهتان را بنویسید