تاریخ انتشار خبر پاییز 1397 ::
بسم الله الرحمن الرحیم
من راستش رو بخواید… شاید یک مقداری از فضای این کتاب شما را دور خواهم کرد که میروم در چیزهای دیگری حرف بزنم، دلیل هم دارد که چرا من در باب این کتاب الان حرف نمیزنم، راستش را بخواهید من هم معلم هستم و زیاد کلاس داشتم و هم سخنران هم زیاد بودم ولی نمیدانستم با این جلسه چه کار کنم؟ چون نمیدانستم این کتاب بیرون آمده و خوانده شده و یا نه تازه میخواهد بیاید بیرون و خوانده شود. اینست که چون نمیدانستم این کتاب بیرون هست دست دیگران، اصولاً کتابی که خوانده نشده است نقدش بیمعناست. من چه نقدی کنم؟ یعنی به مخاطب چه بگویم؟ کتابی که هیچکس نخوانده است. اینست که راستش را بخواهید من عنوان سخنرانیام را گذاشتم در ستایش ادبیات.
پیش از اینکه بیایم، البته در باب این کتاب حرف خواهم زد و آخر بحث هم به آن برخواهم گشت ولی دوست دارم بیش از اینکه در خصوص این کتاب حرف بزنم به ستایش آقای فاتحی بروم، در خصوص ستایش نویسندگی حرف بزنم، در خصوص نقشی که ادبیات میتواند در روزهای امروز زندگی ما ایفا کند حرف بزنم، به زبان هانو آرنت میگفت که چگونه میشود در دنیای شر زندگی کرد و این شر را پذیرفت و در عین حال در آن یک خلأیی ایجاد کرد، یک حفرهای در درون شر دورانتان ایجاد کنید که بتوانید زندگی را ادامه بدهید. اینست که من میخواهم جایگاه ادبیات را در وضعیت امروز زندگیمان یک مقداری توضیح دهم آن هم از زبان چند متفکر که یکی رولتی، پوریکو، آرنت، کریستوا، لویناس و بلانچو، این 5، 6 تا متفکر را من کوتاه کوتاه، هر کدام در حدود 5 دقیقه از آنها صحبت خواهم کرد و در آخر برمیگردم به کتاب آقای فاتحی. رولتی مقالهای تحت عنوان افول حقیقت رستگاری، بخش و ظهور فرهنگ ادبی. قطعهای را به زبان هارولد بلوم در این کتاب آورده است اگر اشتباه نکنم به زبان هارولد بلوم بعد بلوسه، میگوید که بلوم به ما میگوید که تا میتوانیم کتاب بخوانیم یعنی هر چه بیشتر راههای انسان بودن را بررسی کنید و در نتیجه هر چه بیشتر انسانی شوید. یکی از مهمترین پرسشهایی که گابریل مارسل میگفت ما در فلسفه در زندگی امروزی با آن روبرو هستیم اینست که ما اصولاً دائماً انسان بودنمان را از دست میدهیم، ما یادمان میرود انسان هستیم.
من به شوخی یا به طعنه یا به نقد جامعة خودمان همیشه این قصه را طرح میکنیم و باز هم میگویم. گدایی هست در میدان انقلاب، این گدا بر خلاف همة گداهای دیگر که قسم میخورند به علی و حسین و فاطمه و امثالهم، دستش بالاست و میگوید من هم انسانم، هیچ چیز دیگری نمیگوید. و من همیشه گفتم که جالب است که این گدا باعث میشود که شما بفهمید که انسان هستید. چون وقتی که از کنار این گدا رد میشوید به گوشتان میخورد که من هم انسانم و اگر برگردید به او کمک کنید و باز از شما تشکر کند، باز هم میفهمید که انسانترید که البته ما عمدتاً رد میشویم و سعی میکنیم که با توجیهاتی مثل اینکه این گداها باند و دار و دسته هستند، حتی در لحظهای که یک گدا یادمان میآورد که انسان هستیم باز در همان لحظه هم نفهمیم. رولتی در این مقاله باز از نگاه هارولد بلوم یک قطعة دیگری را طرح میکند و میگوید که ارزش ادبیات به اینست که ادبیات اهداف زندگی ما را بیشتر به ما نشان میدهد. آن قطعه به ما میگفت انسان بودنمان و این قطعه میگوید که ما در واقع هدف زندگی را میتوانیم بهتر بفهمیم. چرا حالا این بحثها را طرح میکند. از نگاه رولتی میگوید که ما تا الان در تاریخ تفکر انسانی 3 الگو داشتیم برای رستگار کردن انسان.
رستگار کردن هم به همین معنا، بدین معنا که بفهمیم که انسانیم و البته آخر آن جملة هارولد بلوم اینست که اگرچه شما بدانید که انسان هستید کمتر دچار وسوسه میشوید که در خواب و خیال فرار از زمان و اتفاق گرفتار شوید و به این نتیجه میرسیم و متقاعد میشویم که ما آدمیان تکیهگاهی جز یکدیگر نداریم. چرا حالا این را میگوید؟ چون میگوید در دو الگوی رستگاری دیگر (و چرا باز من این را آوردم در بحث ستایش ادبیات) چون جایی که به زبان هانوآرن شما میفهمید که آدمیان تکیهگاه شما هستند در ادبیات است، یعنی در رمان خواندن و داستان خواندن است که ما میتوانیم بفهمیم که ما آدمیان تکیهگاه یکدیگر هستیم. رولتی به ما گوید که تا الان سه الگوی رستگاری بوده است، یک الگو که میگوید الگوی دین است، الگوی دوم، الگوی فلسفه و علم است و الگوی سوم، الگوی ادبیات است. میگوید در دنیای دین، شما میروید به سمت یک رابطة غیرشناختی با یک شخص غیربشری، میخواهید از این طریق به رستگاری برسید. شناختی که نیست، آن موجود که موجودی است ورای این عالم، چون موجودی است غیربشری.
اینست که شما نمیتوانید به شناخت برسید از آن موجود، تنها کاری که میتوانید بکنید اینست که باید به آن موجود ایمان بیاورید تا رستگار بشوید. در علم یا فلسفه، میگوید میروید به سمت یک رابطة شناختی با مجموعهای از گزاره ها. دنبال این هستید که یک سری گزاره یاد بگیرید و صدق و کذب آنها را بفهمید و از طریق این شناختها در واقع (به خاطر همین هم هست که شما میروید دانشگاه)، اصولاً علم یکی از میانجیهای ما با دنیاست. خیلی از مسائلی که در دنیا و زندگی ما وجود دارد و نمیتوانیم تحملشان کنیم سعی میکنیم از طریق علم و با میانجی علم آنها را فهم کنیم. اما از نگاه رولتی میگوید هر دوی اینها دیگر کم آوردهاند، نه دین میتواند ما را رستگار کند و نه در واقع علم میتواند ما را رستگار کند. دلیل چیست؟ میگوید دلیلش دقیقاً همین است. ما را از انسان بودگی خودمان دور میکند. تنها جایی که شما میتوانید در واقع به رستگاری برسید آن دنیای ادبیات است.
در ادبیات چه اتفاقی میافتد؟ میگوید رابطة غیرشناختی دارید، رابطة احساسی، رابطة عاطفی، رابطة انسانی دارید. به زبان گابریل مارسی: اگر میخواهید دربارة یک انسان بیاندیشید باید به مثابه انسان بیاندیشید. ما در علم به مثابة انسان نمیاندیشیم. در دین هم به مثابة انسان نمیاندیشیم. تنها جایی که ما اگر میخواهیم به انسان بیاندیشیم به مثابة انسان بیاندیشیم، یعنی با احساسمان با عاطفهمان با شورمان به زبان اگر اشتباه نکنم هایدگر، نویسندگان ادبیاتی کسانی هستند که شور خودشان را پیشة خود میکنند که این جمله را ملوپونتی هم بعدها تکرار میکرد. اگر میخواهید با شور خود به انسان بودن بیاندیشید باید نویسندة ادبی باشید.
حالا چرا میگوید رابطة غیرشناختی با سایر انسان ها؟ در ادبیات است که شما با انواع انسانها آشنا هستید. با دزد، با قاتل، با مهندس و همة این شخصیتهایی که در آثار ادبی با آنها روبرو میشوید آشنا هستید. از همین جا میروم به سمت هانو آرنت. کریستوا خودش یکی از منتقدین آثار ادبی و نویسنده هم هست. میدانید که کریستوا در واقع در دو جا ما را به سمت ادبیات میبرد. کریستوا نویسندة مهاجری بلغاری الاصلی بود که به فرانسه مهاجرت کرد. وقتی وارد فرانسه شد یکی از مهمترین سؤالاتی که طرح کرد این بود: میگفت که من مهاجر بلغارستانی چه نسبتی پیدا میکنم با انسان شهروند فرانسوی. اینها شهروند هستند با منِ مهاجر میخواند به چه صورت برخورد کنند؟ من غریبهای هستم در درون فرانسه و پرسشهای دیگری را نیز طرح کرده است. کریستوا پاسخش اینست که در واقع جامعة فرانسه، جامعة دموکراتیکی نیست به این دلیل که هنوز صدای زن در آن نیست. هنوز صدای زنان در آن نیست.
نکتة بعدی اینست که هنوز صدای مهاجران در آن نیست و آنها هنوز که هنوزه با مهاجران به مثابة غریبه رفتار میکنند. پیشنهاد کریستوا چه بود؟ پیشنهاد او اینست که جامعة دموکراتیک، جامعهای نیست که در آن تکثّر وجود دارد، جامعة دموکراتیک جامعهایست که انسان هایش در درون آن جامعه تنوع را میفهمند نه تکثر صرف را تنوع را. شما ممکن است 10 دیدگاه در این جامعه داشته باشید، گفتمانهای متفاوت در جامعة شما باشند اما ممکن است همة اینها برگردند به یک منبع دانش و آن منبع دانش عقل باشد. از نظر کریستوا به عنوان یک نویسندة ادبی و روانکاو و البته فمنیسم و منتقد ادبی و همة اینها، از نگاه او، وجود صداهای متکثر دموکراسی نمیآورد. باید جامعة شما به گونهای باشد که صداهای متعددی که در آن است، منبع معرفتی آنها با یکدیگر تفاوت داشته باشد همة آنها به عقل برنگردند، برخی هم برگردند به ناعقل. و ادبیات گوشهای از ناعقل جامعه است.
به همین دلیل سؤال بعدی او این بود که در فضای فلسفه زدة فرانسه، جایگاه ادبیات چیست؟ آنجاست که تز سرپیچی را طرح کرد. میگفت یکی ازمهمترین کارهایی که ادبیات در زندگی ما میکند و به حیطة ناعقل تعلق دارد، ادبیات به حیطه عقل تعلق ندارد، اینست که ادبیات دائماً سرپیچی میکند از اصول و آرمانهای علم و فلسفة و ریاضی و منطق و همة این دنیاهایی که میخواهند ما را در دنیای عقل تنها نگاه دارند. ادبیات آغاز سرپیچی ماست. همان گونه که لالای مادر هم آغاز سرپیچی است. همان گونه که نیروی تنِ من وقتی میریزد در زبان از نگاه کریستوا باعث میشود که زبان بالا و پایین بشود، همان گونه که آقای فاتحی در کتابش دائماً سرپیچی ایجاد میکند و نمیگذارد شما کتاب را به راحتی بخوانید. این عیب این کتاب نیست، این شگفتی این کتاب است. این کتاب پژوهش ادبیات است، پژوهش رمان است، من این کتاب را کتاب رمان نمیدانم. نمیشود یک رمان را خواند و بگویی در آن کلی ارجاعات وجود دارد. این کتاب اگر دقت کنید در انتها کلی ارجاع دارد. کتاب رمان را کسی ارجاع نمیدهد.
رمان داستانی است به شکل خطی و عمدتاً ما دوست داریم بخوانیم و تمام شود. اینست که این کتاب از نظر و منطق کریستوایی کتابی است که دائماً ادبیات در درون زندگی سرپیچی ایجاد میکند. ادبیات وجه اصلی این کتاب نیست. بخش سرپیچی این کتاب است که اصولاً به شکل بینامتن خودش را در میآورد از ادبیات کلاسیک و البته بخشهایی که در درون خودِ کتاب هم است. کریستوا نکتة دیگری را هم به ما میگفت و میگفت ادبیات یک کار دیگر را هم میکند و آن کار چیست؟ میگفت منِ مهاجر بیگانهای هستم در دنیای فرانسه و من با آن چیزی که در زندگیمان روبرو هستیم اینست دقیقاً؛ میگفت ما دائماً با بیگانهها در زندگیمان روبرو هستیم. دائماً با دیگریها در زندگیمان روبرو هستیم و مشکل بزرگ فلسفة غرب چیست؟ مشکل بزرگ فلسفه غرب از نگاه کریستوا و کسانی که در این بادی میاندیشند اینست که ما گرفتار این همانی هستیم یعنی دیگران را تقلیل میدهیم به خودمان. دائماً قضاوت میکنیم، دائماً قضاوت میکنیم.
من یک بار در سخنرانی در دانشگاه خلیج فارس بوشهر گفتهایم در خصوص شعار مرگ بر آمریکا. گفتم این آمریکا گویی ما فکر میکنیم یک بیگانهایست یک دیگری است که بیرون از ماست و ما باید دائماً باید به او فحاشی یا توهین کنیم و مرگش را بخواهیم در حالی که از نگاه کریستوا شما مهمترین هنرتان در زندگی باید این باشد که این بیگانهها را باید در درون خود بیاورید. میگوید اگر بیگانهها بیایند در درون ما و اگر من فکر کنم که این بیگانهها جزئی از درون من هستند، چون من با این بیگانههایی که در درونم میآیند گفتگو میکنم و اگر فکر کنم که اینها جزئی از درون من هستند، در آن زمان هیچ بخشی از جهان بیگانة من نیست دیگر، دیگر من به هیچ بخشی از جهان توهین نخواهم کرد، طلب مرگ برای هیچ بخشی از جهان نخواهم کرد، چرا؟ چون همة جهان جزئی از من است، همة جهان جزئی از من است و کریستوا جایی که میگفت شما میتوانید بیگانهها را بیاورید در درون خود، در داستان میبیند، در رمان میبیند. میگوید باید با داستان خوانی این بیگانهها را آورد، چرا که میگفت که در واقع، حالا جملة بعدیاش: میگفت عاشقترین موجودات عالم داستان نویسان و داستان خوانها هستند. چرا؟ چون میگفت عشق یعنی همین. عشق یعنی اینکه من فارغ از هر گونه بیگانگی شوم. آدم عاشق در عالم هیچ بیگانهای نمیشناسد. دیدید که وقتی عاشق هستید چقدر همة شما مهربان هستید و چقدر دوست دارید نیکی و خوبی کنید و با همه خوش هستید و اصولاً عاشقان دیوانگان عالم هستند دیگر. خدایان مهربان عالم عاشقان هستند و کریستوا در واقع به ما میگوید که نویسندگان ادبی عاشقترین موجودات عالم هستند. احتمالاً آقای فاتحی انسان لطیف و عاشقی است و احتمالاً با بیگانههای کمتری در زندگیاش دشمنی خواهد کرد. چرا؟ چون میگفت که نویسندة ادبی تک تک این شخصیتها را مینویسد. تک تک این شخصیتها را خودش مینویسد. هم معلم است، هم دزد است، هم عاشق است، هم اهل موق است هم ماخونیک است، اسمهای عجیب غریبی که نمیشود به یادشان هم آورد، بعضی را هم حتی من نمیدانستم چگونه تلفظ کنم. هم آلبالولوئه و … و امثالهم، اسمهایی که آقای فاتحی در این داستان گذاشته است. حالا چرا میگفت داستان خوانها عاشقترین موجودات عالم هستند؟ میگفت چون شما وقتی داستان را میخوانید، تمام این شخصیتها میآید در وجود شما. با این آدمها آشنا میشوید دیگر غریب نیستید. اینست که میگفت انسانی که داستان میخواند هیچ وقت نمیگوید من جهان را سفر میکنم. آن را میکند. آن چیزی که میگفت یک انسان داستانگو میگوید اینست که میگفت من خودم را سفر میکنم. شما وقتی اهل ادبیات هستید و وقتی بیگانهها را وارد درونتان کردید عملاً به این نتیجه میرسید که دارید خود را سفر میکنید. متفکری که کریستوا در خصوص او و ارزش اثار ادبیاش مطلب نوشته است هانوآرنت است که عنوان این کتاب کوچک که به همه توصیه میکنم آن را بخوانند، عنوانش هست زندگی روایت است. حالا چرا در خصوص هانوآرنت صحبت کرده است؟ میدانید که هانو آرنت میگفت که ما در زندگی عملیمان سه کار انجام میدهیم، یکی زحمت، دوم کار و سوم عمل است. زحمت که میگفت معطوف به بقاء ماست زیرا ما مدام زحمت میکشیم که خورد و خوراکی جمع کنیم که بتوانیم بخوریم به همین دلیل در کنش زحمت میگفت ما با حیوانات مشترک هستیم.
انسان تا زمانی که زحمتکش است از نگاه هانوآرنت هنوز فاقد جهان است، به همین دلیل مهمترین نقدی که به مارکس میکرد این بود که زحمت کشان عالم نمیتوانند عالم را نجات دهند چون زحمتکشان فاقد جهان هستند. اینها تنها معطوف به بقاء زندگی میکنند. اینها تنها زندگی میکنند که زنده باشند که زندهمانی کنند به زبان آگامبل. اما هانوآرنت میگفت که ما کار هم داریم که هنرمندان را هم تا حدودی مثل اهل کار میدانست. میگفت ما در کار یک چیزی باقی میگذاریم. آغاز جهان سازی ماست در عالم. اما نکتهای که وجود دارد اینست که شما محصولات کارتان حتی اگر هنرمند باشید میگفت تبدیل به مبادله میشود. ارزش مادی پیدا خواهد کرد. حتی به زبان مویزبلانشو، در فرق بین زبان در ادبیاتی که اطلاعرسانی میکند و زبان در ادبیات داستانی، میگفت مانند اینست که در ادبیات اطلاعرسانی (همین حرف زدنهای ما با زبان)، میگفت ما زبان را تبدیل به پول میکنیم، پول جای چیز دیگری است. در زبان ما کلمات را به جای چیز دیگر به کار میبریم، میخواهیم یک معنا را به ذهن متبادر کنیم. اما از نگاه ادبی، کلام خودش مهم است، نه معنای کلام. هانوآرنت میگفت در مقابل کار و زحمت، یک کنش دیگر هم ما داریم… هانوآرنت میگفت سومین ویژگی که انسانها دارند عمل است و عمل چیست؟ عمل یعنی قصهگویی.
میگفت ما تا زمانی که قصه نگوییم فاقد جهان هستیم. یک جملة شاهکار دارد، میگفت یکی از راههای قصهنویسی اینست که شما چیزی را از دست بدهید. هنگامی که از دست دادید برای دیگران شروع به قصه تعریف کردن و آرزو میکرد که کاش من دائماً چیزی را گم کنم که بتوانم قصهاش را بگویم. بارها شما در خصوص عشقتان در خصوص… شما در خصوص مادرتان صحبت نمیکنید الاّ زمانی که بمیرد. وقتی از دستش دادید تازه متوجه میشوید که چه از دست دادهاید و قصهگویی میکنید و چقدر خوب است که انسانها حداقل در همین موقعیت هم یاد بگیرند از دیگرانی که از دست دادهاند، البته از دست دادن تنها انسان نیست، میتوانید پا، دست، وجود، عشق و سرنوشت خود را از دست بدهید و در خصوص آنها باید قصه گفت و نکته در جامعه ما اینست که ما همه چیز را از دست میدهیم اما در خصوص هیچ چیزی قصه نمیگوییم و عجیب است که ما به راحتی از دست میدهیم و ستایشگر این از دست دادن هستیم به جای اینکه در خصوص آن قصه بگوییم. هانوآرنت به ما میگفت که قصه گویی جایی است که شما جهان خود را میسازید.
اولین نکته میگفت قصه گویی یعنی آزادی، اما آزادی منظورش این نبود که کسی در زندان نبود، آزادی منظورش این نبود که من نسبت به کسان دیگر احساس آزادی کنم و در قید و بند نباشم. میگفت آزادی که در داستان حاصل میشود یعنی زایندگی، یعنی تولد. میگفت انسان وقتی داستان مینویسد شخص دیگری میشود و متولد میشود. به همین دلیل میگفت زایندگی داستان مانند تولد انسان است. میگفت هر فرزندی که به دنیا میآید، به همین دلیل هم تأکید داشت – حالا شاید به خاطر اینکه خودش زن بوده و مادرانگی را میفهمیده – میگفت تولد هر بچه در دنیا یک امر سیاسی است. چرا؟ چون هر بچهای که در دنیا متولد میشود بالقوه میتواند نظام حاکم را سرنگو میکند، به همین دلیل هم در قصة حضرت موسی، در قصة حضرت عیسی، هنگامی که فراعنه میشنوند که بچهای دارد به دنیا میآید که ممکن است بیاید و حکومت را از دست شما بگیرد میروند و میگردند که آن بچه را پیدا کنند و بکشند.
اینست که از نگاه کریستوا، داستان گویی یعنی تولد یک انسان، تولد یک دنیای تازه، به ما آزادی میدهد. در کنارش میگفت داستان کمک میکند به ما که بتوانیم یادآوری کنیم. آقای فاتحی در این داستان، علاوه بر اینکه داستان نوشته است، یک بار دیگر هم به ما یادآوری کرده این مملکت تاریخ ادبی پرغنایی دارد، غنی است تاریخ ادبیات این مملکت. داستانهای متعددی که از کتابهای عرفانی متعددی در این کتاب ذکر میشود و شما میدانید که برای خواندن این کتاب تازه باید بروید کلی مطالعه کنید. یعنی این کتاب، من الان میخواستم این را بگویم، این کتاب باید جمعاً خوانده شود، فردی نمیشود خواند، خسته میشوید و میگذارید کنار. باید گوشه گوشهاش را یک نفر دیگر برای شما بخواند، اینست که آقای فاتحی سبکی از خوانندگی را به ما آموزش میدهد که ما باید به شکل جمعی بخوانیم و نکتة آخر، بحثی که هانوآرنت میکرد، میگفت داستان نویسی و داستان خوانی ما را با تکثر پیوند میدهد. ما در داستان یاد میگیریم که ما انسان نیستیم و شبکهای از انسانها هستیم. این برمیگردد که به آن جملة ابتدایی که رولتی از زبان بلوم میگفت.
در داستان ما میفهمیم که تکیهگاه ما تنها انسانهای دیگر هستند. جایی نیست که برویم به آنها تکیه بزنیم. در زندگیتان هم امروزه تجربه میکنید. قرض داشته باشید، سختی باشد، سرما باشد، بیخانه و بیپناه باشید، تنها جایی که میشود به آن پناه برد، به خصوص در جامعهای مانند جامعة ما که شبکههای حمایتی هم وجود ندارند، تنها انسانهای دیگر هستند. اینست که من به جد توصیه میکنم، حالا چرا هانوآرنت این مطالب را میگفت؟ چون میگفت در عصر فاشیسم، در عصر فاشیسم، دارم تأکید میکنم، در عصر فاشیسم، زندگی کردن، در عصر شر زندگی کردن، میگفت شر تنها کاری که میکند اینست که زندگی را از شما میگیرد.
فاشیسم یعنی نابودی زندگی و ادبیات کاری که با شما میکند، ادبیات پاسخی است به فاشیسم. ادبیات را نمیخوانیم که قصه بخوانیم، ادبیات را نمیخوانیم، آنها هست، ادبیات راهکار یک جامعة استبدادی است، برای مبارزه با استبداد. یک قصهای را هانوآرنت در یکی از این کتابهایش نقل میکند، میگوید عصر استالین است، استالین مرده است اما هنوز صدای استالین وجود دارد. لوئیز پاسترناک را به جایی دعوت کردند که شعر بخواند – نویسنده و شاعر بزرگ شوروی – لوئیز پاسترناک فکر میکند که دیگر از یادها رفته است چون همه فکر میکنند که تنها یک مترجم، یک نویسنده و یک شاعر به اسم پاسترناک است، میگویند پاسترناک یک شعری را شروع به خواندن میکند و آنقدر دیگر فکر میکند که جامعه از یادش رفته است که حتی شعرهای خود را هم حفظ نیست و یک کاغذ آورده است و از روی کاغذ شعرهای خود را میخواند و آن کاغذ از دستش میافتد و ناراحت میشود و میگوید یادم رفت و دیگر نمیتوانم شعر بخوانم، میگویند فردی در وسط جمعیت شعر پاسترناک را دکلمه میکند و بعد کل جمعیت با او دکلمه میکنند و پاسترناک آنجا متوجه میشود که آن چیزی که مردم را در عصر استبداد زنده نگاه داشت، ادبیات بوده است، قصه خوانی، داستان خوانی.
چون ادبیات یعنی قصه تمام انسانها، شما که نمیتوانید به همة افراد جامعه کمک کنید، شما که نمیتوانید با تک تک آنها در ارتباط باشید، درست است شبکة اجتماعی و خیلی چیزهای دیگر هم هست که همان شبکه اجتماعی هم همین کار را میکند، و شما را وارد عصر روایتگویی از زندگیها میکند. برسم به متفکر بعدی لویناس. لویناس میدانید که فیلسوف دیگری است. میگفت اگر میخواهید دیگری و عظمت دیگری را کشف کنید تنها به چشم یک انسان دیگر نگاه کنید. نمیخواهد به خدا نگاه کنید، نمیخواهد دنبال خدا بگردید. موجودات حیرتآفرین تنها موجودات آسمانی نیستند، چشم یک انسان دیگر یعنی نامتناهی. چرا؟ چون میگفت انسان دیگر یعنی راز، روبرو شدن با هر انسان دیگر یعنی اینکه یک جهانی بر تو پرتاب میشود. سؤال اصلی لویناس اینست، شرایط امکان اخلاق چیست؟ نمیخواهد بپرسد وظیفه اخلاقی چیست؟ میگوید شرط امکان اخلاق چیست؟ و شرط امکان اخلاق میگوید رابطة دو انسان است. روبرو شدن دو انسان. وقتی شما با دیگری روبرو میشوید در موقعیت اخلاقی هستید و به خصوص زمانی که آن کسی که با تو روبرو شده و به تو رجوع کرده است در وضعیت بیچارگی باشد که مهمترین مثالی که برای این وضعیت میزد کودک است. میگفت دقت کنید روبرو شدن با کودک، اخلاقیترین موقعیت انسانی است چون یک موجود عاجز، ناتوان و ضعیف به تو رو کرده است و از تو کمک میخواهد و تو در واقع اینجا با یک پرسش جدی روبرو هستی که من با عجز این کودک چه کار کنم؟ همین موقعیت موقعیت ما در کل زندگی است. یعنی ما دائماً با دیگران روبرو نیستیم ما دائماً باید فرضمان این باشد که با دیگران بیچاره روبرو هستیم. با دیگران پر از درد، با دیگران پر از رنج. که این را ما نمیبینیم و اصولاً هم دلمان نمیخواهد ببینیم. چرا؟ چون نمیخواهیم با سؤال مسئولیت طرف شویم. تنها سعی میکنیم بگوییم انسانها را دیدیم. اینست که از نگاه لویناس، میگوید چشمان انسانهای دیگر جایی است که شما با مسئولیت انسانیتان روبرو هستید و حالا چرا میگوید ادبیات مهم است؟ اصولاً از نگاه لویناس، میگفت فلسفه کلاً مقدمهایست در آثار شکسپیر، این جمله خیلی مهم است که یک فیلسوف این جمله را بگوید، که فلسفه کلاً مقدمهایست در آثار شکسپیر. چرا این را میگفت؟ میگفت به خاطر اینکه حیرت روبرو شدن با درد و رنجهای انسانهای دیگر را در واقع میشود در درون ادبیات تجربه کرد. یوسا در این کتابی که باز به شما توصیه میکنم که اگر نخواندهاید که احتمالاً همه خواندهاید چون اهل ادبیات هستید و اگر نخواندهاید، بخوانید. در کتاب چرا ادبیات؟ 14 استدلال در دفاع از ادبیات دارد. من یکی را تنها میگویم و آن اینست: میگوید جامعهای که در آن ادبیات خوانده نمیشود زبان مردمش الکن است و چون زبان مردمش الکن است آن مردم با خشونت زندگی خواهند کرد. ادبیات جایی است که غنای زبانی میآورد. ادبیات جایی است که (حالا بعد از نگاه بلانشو آخرین نکته را میگویم برگردم دو دقیقه به این کتاب).
از نگاه یوسا، ادبیات جایی است که شما میتوانید در واقع وجود خود را اکستنت کنید، گسترده کنید. از این خشونتی که در زندگی هایمان روبرو هستیم، میدانید لویناس یک جمله دارد شاهکار است: میگوید بخش بزرگی از خشونت عالم، تنها با این کلمة سلام گرفته شده است. سلام. همین که میگوید یکی به شما بگوید سلام، همان گونه که توضیح دادم، میگوید یک پله میروید عقب، چون فکر میکنید یک انسانی بر شما عارض شده است و شما اگر جواب سلامش را بدهید دیگر با خشونت با آن فرد طرف نمیشوید. اینست که ادبیات و خواندن آثار اشخاصی مانند آقای فاتحی و آقای قاسم زاده و امثالهم و کل دنیای ادبیات، یعنی غنای زبان شما یعنی غنای توان سلام کردن به آدمهای دیگر. این جامعه دارد سلام کردن را هم از ما میگیرد. دارد ما را ناانسان میکند. به زبان هانوآرنت میگفت استبداد این نیست که آزادی وجود ندارد، استبداد اینست که فکر کنیم انسانها اضافی هستند. استبداد یعنی اینکه فکر کنید انسانها زائد هستند و در این جامعه دارند با ما کاری میکنند که ما فکر کنیم زائد و اضافی هستیم. به من چه که زلزله آمد، به من چه که او بیپول است، به من چه که او کارتن خواب است، به من چه که او سرش در سطل زباله است. به من چه که او نمیتواند درس بخواند. به من چه که خیلی از دانشجویان من پول ندارند حتی کتاب بخرند. اینست که این جامعه دارد این کارها را با ما میکند و ادبیات شما را برمیگرداند و ادبیات شما را برمیگرداند به دنیای انسانی. چند تا جمله در خصوص این کتاب بگویم.
کتاب آقای فاتحی وجه غالب و بارزش بینامتنیت است یعنی این کتاب تاریخ ادبیات است به همین دلیل هم گفتم ادبیات پژوهش است به نظر من. این تنها یک قصه و یک داستان که بخواهید بخوانید نیست. از این منظر هم غنا دارد و هم از همین منظر بزرگترین عیبی است که آقای قاسم زاده هم بهش اشاره کرد. این کتاب خواندنش سخت است. ادبیات انسانها دوست دارند خطی، آغاز داشته باشد و پایان، ما حتی جریان سیال ذهن هم الحمدالله به دلیل اعصاب ضعیفمان تحمل نداریم.
نکتة بعدی این کتاب اینست که به زبان بلانشو، ببینید بلانشو یک تفکیکی میکرد بین زبان اطلاع، بلانشو دوست لویناس است. لویناس پرسید شرایط اخلاق چیست؟ بلانشو میپرسد شرایط امکان ادبیات چیست؟ او از اخلاق صحبت کرد، این از ادبیات. یکی از مهمترین پاسخهایی که بلانشو به این سؤال میدهد اینست که میگوید ادبیات یعنی زبان. آن پیش فرض و پیش شرطی که ما به آن مجهز هستیم که میتوانیم ادبیات را ممکن کنیم، توان ما در زبان ورزی است، توان ما در زبان ورزی است.
اما چه نوع زبانی؟ آیا همین زبانی که گفتگو میکنیم همین است؟ از نگاه بلانشو این زبان، زبان ادبیات نیست. زبانی که ما گفتگو میکنیم. چون ما هر کلمهای که به کار میبریم ارجاع دارد به بخشی از جهان و یا اینکه میخواهیم معنایی را منتقل کنیم در حالی که از نگاه بلانشو، ادبیات صرف زبان است، ادبیات صرف زبان است. یعنی واژهها فینفسه مهم هستند، جملات فینفسه مهم هستند، پیام مهم نیست. به قول خودش میگفت: کلمه باعث میشود که روند پیام قطع شود. کلمه در مقابل پیام مقاومت میکند. کلمه میخواهد پیام رسانی را به حالت تعلیق درآورد. میخواهد شما را در خودش نگاه دارد. یکی از ویژگیهای کتاب آقای فاتحی اینست که در آن شما با کلمه طرف هستید نه با معنا. با کلماتی که کنار هم چیده شدهاند. یک مقداری باز کار مطالعه را مشکل میکند. شما ممکن است در ذهنتان این باشد که حالا شخصیت کو؟ آیا این با او عاشق شد؟ آیا این با او دوست شد؟ آیا این با او گفتگو کرد؟ کتاب آقای فاتحی از این جنس کتابها نیست، کتاب آقای فاتحی کتابی است که کلمات مفهوم را پس زدهاند. البته نه اینکه بگویم روایت در آن نیست. روایت در آن است. از روایت هم نمیگویم تا همه این کتاب را بخوانید. چون کتاب اسپویل میشود.
اینست که در این کتاب با غنای زبان روبرو هستیم. باز یک کلمهای آقای قاسم زاده به کار برد، زبان کتاب سنگین است. زبان کتاب سنگین است. به راحتی نمیشود با آن پیوند گرفت. نکتة بعدی توجه خاصی است که به فرهنگ سیستانی، حالا من نمیدانم از خراسان آقای فاتحی در پیوند با این بوده است. نمیدانم ایشان جنوبی هستند. چون من بوشهری هستم من متوجه میشوم پنگ خرما یعنی چه؟ و چگونه آقای فاتحی پنگ خرما را وارد ادبیات کرده است؟ من نمیدانم. حالا رگههای جنوبیاش را بگوید شاید من … اینست که یکی از نکات مثبتی دیگر این کتاب اینست که شما را به فرهنگ بخشهای فراموش شدة این مملکت میبرد که دیده نمیشوند و یک بخش دیگر آن هم همان گونه که آقای قاسم زاده گفت وجه اسطورهای این کتاب است که در واقع هم از اسطورهها میگوید و هم سعی کرده است شخصیتهای اسطورهای را خلق کند که یک نمونه هم همان اسم شخصیت اصلی کتاب ماخونیک است که اسطوره است. چیزهای دیگری هم در ذهنم بود که فکر میکنم دیگر کافی است.
دیدگاهتان را بنویسید